تبليغاتX
یه دروغ بزرگ

یه دروغ بزرگ

سلامی دوباره

ای از همه پیداتر- ای از همه پنهان تر

ای سردتر از بهمن - ای گرم تر از آذر

تو ماه شب افروزی - تو روشنی روزی

ای عرش تو نامحدودی - ای فرش تو پنهاور

در خوابم و بیداری - سرمستی و هشیاری

پیچیده شدی بر دل - چون ساقه نیلوفر

آتش که تواند زد - بر خرمن عشق تو؟

مرغی نتواند زد - بر بام تو بال و پر

تا بوده همین بوده - تا هست همین باشد

تو اول هر نامه - تو آخر هر دفتر

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت14:9توسط یلدا | |

بعد از من اگر روزی

بغض گلویت را فشرد

پای احساست اگر بر سنگ خورد

یا اگریک روز دستان تو هم

گرمی دست کسی را در میان خود ندید

و ندرآن هنگام تلخ

که فضای سینه ات جز آه وحشتناک

چیزی را نمی داد گذر

یادی از این عاشق افسرده کن

بعد از من روزی اگر زین کوچه ها مردی تنهایی گذشت

در نگاه او اگربرق نیاز ، بر دوپایش پینه بود

یادی از این خسته دلمرده کن

روزگاری بعد ازاین شاخه خشکی اگر دیدی به باغ

یا گل پژمرده ای دیدی به خاک

بلبل افسرده ای دیدی به شاخه

یادی از این شاعر پژمرده کن

گر شبی تنها شدی در خلوتی ، یافتی از بهر گریه مهلتی

لیک اشکی گونه ات را تر نکرد

دردخود را با خدا گفتی باور نکرد

روزگاری بعد از این ، گر تو هم عاشق شدی

یاد کن از من که دیگر نیستم

 

سال نو به همه دوستای خوبم تبریک میگم ....آخرین مطلب سال 1387

ی.ص

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت2:12توسط یلدا | |

از خدا صدا نمی رسد!!

ای ستاره ها ، که از جهان دور،

چشم تان به چشم بی فروغ ماست!

نامی اززمین واز بشر شنیده اید؟

درمیان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟

این غبارمحنتی که در دل فضاست،

ای دیار وحشتی که در فضا رهاست،

ای سرای ظلمتی که آشیان ماست ،

در پی تباهی شماست!

گوش تان اگر به ناله من آشناست

از سفینه ای که می رود به سوی ماه ،

از مسافری که می رسد ز گرد راه،

اززمین فتنه گر حذرکنید !

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاه ست!

ای ستاره ای که پیش دیده منی !

باورت نمی شود که : در زمین

هر کجا ، به هرکه می رسی

خنجری میان مشت خود نهفته ست

پشت هر شکوفه تبسمی

خار جانگزای حلیه ای شکفته ست!

آن که با تو می زند صلای مهر،

جزبه فکر غارت دل تو نیست.

گر چراغ روشنی به راه توست ،

چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست!

ای ستاره ، ما سلام مان بهانه است

عشق مان دروغ جاودانه است.

درزمین زبان حق بریده اند

حق، زبان تازیانه است.

وان که با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه شبانه است!

ای ستاره ، ای ستاره غریب !

ما اگر زخاطر خدا نرفته ایم ؟

پس چرا به داد ما نمی رسد؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد؟!!                                    (ف/م)

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت21:28توسط یلدا | |

خیلی سخته عاشق کسی بشی اما اون حتی ندونه دردتو

ازچشات نخونه قصه غمو علت لرزش دست سردتو

خیلی سخته زندگیت فنا بشه واسه دیدن یه لبخند رو لباش

واسه گفتن از امید و آرزو تو سیاهی غم انگیز شباش

من نیومد میگم عاشقتم چون از این حرفا پر گوش همه

اشتباهه که می گن گریه مرد روی زخمای تنش یه مرهمه

من نیومدم بگم تو هم بیا مثه قصه ها بریم از این دیار

یا که خیلی مهربون یه مدتی واسه من ادای عشقو در بیار

تو می خوای برنده باشی می دونم به همه می گم ببازن جلو پات

هر چی اسپند به آتیش می کشم تا که چشمت نزنن ، بشن فدات

تو می خوای پرنده باشی می دونم یه نفس هوای خوشبختی می خوای

خودم آسمون هفتمت می شم تو فقط بگو بگو باهام می آی

 ...............................................................................................

کتاب های روانشناسی را

خط به خط می خوانی

درانتظار معجزه ؟!

ببین پیامبر قلبت چی می گوید،

نویسنده ها امام زاده نیستند!!!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت22:8توسط یلدا | |

یک شب تمام دست و پایم درد می کرد

حتی زدست پام عصایم درد می کرد

درطول شب متاراژ کردم دردخود را

از فرق سرتا شست پایم درد می کرد

احساس گنگی مثل یک مار خزنده

درپیچ و تاب دردهایم درد می کرد

احساس گنگی مثل یک مار خزنده

درپیچ و تاب دردهایم درد می کرد

چون جاده ای نالان زدرد سنگلاخی

ازابتدا تا انتهایم درد می کرد

تاانکرالاصوات را تفسیر کردم

هرتار صوتی صدایم درد می کرد

گفتی نعوذبا الله انگاری که یک آن

سربهر دعوا با خدایم درد می کرد

گوشی نهادم بر مسیر نبض رفتن

دیدم که حتی ردپایم درد می کرد...

-----

آن شب گذشت و درد من اینجاست کآخر

اصلا نفهمیدم کجایم درد می کرد

قدرمسلم ، طبق تشخیص خیالم

جایی زجای ناکجایم درد می کرد

مام فلک می گفت کزبدو تولد

همواره روح این رضایم درد می کرد

وقتی که خود رامثل برگی زرد می کرد

یک جایی از او از برایم درد می کرد!!

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت23:26توسط یلدا | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت0:26توسط یلدا | |

نه دیگر شعر می خوانم ، نه دیگر شعر می خوانی

نه دیگر قدر می دانم ، نه دیگر قدر می دانی

نه دیگر حرف آینده ، نه بر لبهایمان خنده

دودیوانه ، دوبازنده ، دراین بازی ، چه میدانی؟

نه دبگر آن رسیدن ها ، نه شوق وذوق دیدنها

نه سوی هم دویدن ها ، عقب رفتیم پنهانی

نه دیگر نامه ای چیزی، نه آن اشکی که می ریزی

نه در تقویم رومیزی ، قرار روزمهمانی

نه دیگر فال ونه حافظ ، نه دیگر غیرتوهرگز

نه آن شاخه گل قرمز،نه گل ماند ونه گلدانی

نه دیگر قصه مجنون ، نه حرف از عشق بی قانون

نه ماندن ساعتی بیرون، نه رفتن زیربارانی

ته دیگر طعم لالایی ، نه دیگر بی تو تنهایی

نه دیگر دوستت دارم ، نه ازعشق تو بیمارم

نه تا آخر تویی یارم ، هوا سردست و طوفانی

نه دیگر نامه ای یادی ، نه حرف از بعد و پیوندی

نه می خندم ، نه می خندی دراین یلدای طولانی

نه دیگر صحبت از نازی ، نه حرف از بال پروازی

نه تصمیمی به آغازی ، در این شبهای پایانی

نه حرف از خواب و رویایی ، نه حرف از فتح دنیایی

نه قایق توی دریایی ، سکوتست و پریشانی

نه دیگر عذروکوتاهی ، نه دیگر معذرت خواهی

نه ماندن بین صد راهی ، نه خط روی پیشانی

نه دیگر حرفهای راست ، نه دیگر زندگی با ماست

همان شد که دلت می خواست ، نمانده عهد و پیمانی

نه دیگر گفتگو کردن ، نه چیزی آرزو کردن

نه حرفی روبه رو کردن ، فراموشت شدم آنی

نه حرفی ازشهامتها،نه در بوسه خجالتها

نه آن گونه حسادتها ، تو حق داری نمی دانی

نه دیگر نقطه چین بگذار،برو دست از سرم بردار

کجا عشقست با اجبار، مرا اینگونه می رانی

حرامم شد شب یلدا، تمامش کن همین فردا

نگو جای تو من گفتم ، به قلبم که پشیمانی

تقدیم به هیچ کس

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت19:0توسط یلدا | |

سلام

نمی دونم بازچه فکری طوی اون کله قشنگت اومده که این طوری در مورد من فکر کردی

نمی دونم چرادرمورد م این طوری فکر کردی دانی چیست

من دراین جاده بی انتها باز تنها شده ام نمی دانم کدام سو مسیر جاده دست می باش

د آن کورسو امید را از من گرفته ای مانده ام که دیگر به چه امیدی

مسیر را ادامه دهم

من از دیار غربت تنهایی می آئیم

من از دیارنامردان می آئیم

من از دیارنامهربانان می آئیم

آیا کسی را هست که برای این قلبم شکسته و بند زده ام اوازی بسراید

که آرم گیرم و دیگر چون پتکی به درودیوارنکوبد

آی خدای مهربان ای که همه چیز آگاهی می دانی کیم و چیستم

به کجا می روم ای خدای خوبم ای که هیچ گاه تنها یم نگذاشته ای دراین تاریکی

دیشب با تو ای خوبم حرف می زنم دردل می کنم

می خواهم به دادم برسی کمکم کن

چرا گاهی این قدر احساس پوچی می کنم و یا حتی تنهایی می کنم چرا؟

چند وقتی است چشم اشکم خشکیده است چرا؟

روز خداروز عشق است روزبی نیازی است روز وصال

روزمعبود بی همتاست

روز نمی دانم چرا با این همه مهربونی بازم احساس تنهائی می کنم چرا؟

تو کمکم کن تو ای بی همتا ای همه خوبی ای همه ....

ازهمه وجودم آرزو می کنم که ذره ای از عشقت را به من هدیه دهی

خدای مهربان روا نیست که ذره از دریچه معرفتت را به رویم نگشایی

انصاف نیست

به تو قسم که روا نیست

19/10/84

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت21:45توسط یلدا | |

مبادا

شب چشمان مستت پشت قابی ست

تمام روزهایت آفتابی ست

نشانی داده ای اما نگفتی ؟

دلت از جنس پولکهای آبی ست

من و تو با سه نقطه این محال است

برایم با توبودن چون سرابی ست

قدم بردار تا بهتر ببینم

ببینم جای پاهای تو آبی ست ؟

زبس از دیده ات می می می تراود

تمام لحظه های من شرابی ست

مبادا مفت آنها را ببازی

غریبه چشمانت جنس نابی است!!

تمام

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت21:10توسط یلدا | |

سلام ابن عکس تقدیم به دوست عزیزم که تولدش ولی بهش دسترسی پیدا نکردم که بهش تبریک بگم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت1:22توسط یلدا | |